زنی فرزند خود را پیش مکتبداری برد. گفت:این فرزند اطاعت مرا نمی کند او را تذکر بده و بترسان.مکتبدار ریش درازی داشت آن را جمع کرد. و در دهان فرو برد و چنان صیحه ای کشید که زن نقش زمین شد. چون به پاخاست گفت: زهره مرا آب کردی به تو گفتم پسر من را بترسان نگفتم مرا بترسانی. مکتبدار گفت:فرقی ندارد چون عذاب نازل شد خشک و تر باهم می سوزند


یکی از دبیران کانادا شاگردان خود را برای گردش به پارک ملی شهر برد. در حین راه درختی را نشان داد و گفت:این درخت کهنی را که می بینید نارون است. پس به شرح خصوصیات نارون پرداخت و گفت: اگر این درخت زبان داشت چه حکایات شیرینی را برای شما نقل می کرد.از بخت بد پیرمردی از آن جا گذشت و عبارت اخیر را شنید و گفت:بله اگر این درخت زبان داشت به شما می گفت:آقایان بنده نارون نیستم . اجازه بدهید خود را بلوط معرفی کنم.