مجلس روشن

           

نمی خواستم تا شروع سال جدید چیزی بنویسم . ولی واقعا نوشتن این مطلب را ضروری می دانم.

این گزارش یک سفر است!!

همایش  قدس ما را فرا می خواند(القدس تنادیها) در دانشکده که تمام شد.ساعت 6 عصر بودحدود یک ساعت فرصت داشتیم.سریع برگشتیم و حاضر شدیم.ساعت 7.30 که شد 4 نفری حرکت کرده بودیم.وقتی که رسیدیم.برای یک لحظه در اتاق روبه رویی پسر بچه ای را دیدم.چقدرآشنا بود.وارد اتاق کناری شدیم.پیرمرد ایستاده بود.فوری از لباس سیاهش شناختمش. همه شروع به روبوسی کردند.

زیارت عاشورا داشت خوانده می شد.اللهم العن اول ظالم....

به زور نشستیم.آپارتمان حدود 80-70 متر بیشتر وسعت نداشت و ما هم 70-60 نفری فشرده نشسته بودیم.زیارت که تمام شد برق ها را روشن کردند.اولین چیزی که دیدم یک قاب عکس بزرگ بود.وقتی خوب نگاه کردم جمع همه جمع بود از متوسلیان گرفته تا مغنیه.و بعد هم عکس یک پسر و پدر.

صدای صلوات که بلند شد پیرمرد به سمت صندلی به راه افتاد. همه بلند شدند.از میان صحبت هایش خاطره ای را که تعریف کرد به یادم ماند:«وقتی که رهبر معظم انقلاب به خانه مان آمدند. مادر شهید گفت:شما ناراحت نباشید ما گریه نمی کنیم تا دشمنان شاد نشوند.آقا گفت:نه شما برای تسلای دلتان گریه کنید و دشمن هم غلط می کند شاد شود.»

با صلابت صحبت می کرد.صحبت هایش  که تمام شد.رفت و گوشه ای نشست.بعد از مراسم از بس دست و صورتش را بوسیده بودند خسته بود و لی بازهم با همان صمیمیت اول مجلس با همه خداحافظی می کرد.عقربه ها ساعت 11 را نشان می داد که برگشتیم به خانه اول

1391

 بوي باران بوي سبزه بوي خاك
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
 برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
 نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
 خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
 خوش به حال جام لبريز از شراب
 خوش به حال آفتاب

12 اسفند 1390

     

۱۲ اسفند ۱۳۹۰ هم گذشت و باز هم روسیاهی به ذغال ماند

این عید سعید عید اسعد باشد
ملت ‏به پناه لطف احمد باشد
 
بر پرچم جمهوری اسلامی ما
تمثال مبارک محمد (ص) باشد

" حضرت امام خمینی (ره) "

ایران و حزب الله

تو خود حدیث مفصل بخوان ازاین مجمل


 .منبع عکس  flickr است اما adl که یک موسسه اسراییلی است بر روی آن کار تطبیقی و مقایسه ای انجام داده.

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

هر گوشه یکی مستی دستی زپس دستی

وان ساقی سرمستی با ساغر شاهانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم

گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

گفتم : ز کجایی تو؟ تسخر زد و گفت ای جان

نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل

نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

من بی دل و دستارم در خانه خمارم 

یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می

زین وقف به هوشیاران مسپار یکی دانه