از بی خطی تا خط مقدم

یک روز از زیر سایه های ملایم خوشبختی
پرسه زنان به خانه بر می گشتم
مردان آرشیتکت را دیدم در صف کروات چرت می زدند
ماندن چقدر حقارت آور است
وقتی که عزم تو ماندن باشد
امروز در روز نامه خواندم
ته سیگار های چرچیل را باقیمت گزاف فروختند
آه خدایا آدم برای سقوط چه شتابی دارد!
پشت این حصار چه سیاهی عظیمی خوابیده است
با دلم گفتم:برگرد برای رفتن فکری بکنیم
*****
وامروز آفتاب چه داغ می تابد
و صبح آه چه صبح مبارکی است
احساس می کنم که از هوای سفر سرشارم
این کاروان به زیارت آفتاب می رود
نگاه کن
این مرد چه پیشانی بلندی دارد
تو تاکنون چهره ای دیده ای که اینچنین منور باشد
****
وقتی که از هوای گرفته بودن
به سمت جبهه می آیی
تمام تو در معیت آفتاب است
زیر کسای متبرک توحید
****
با دلم گفتم: هیچ کس بی آنکه سعی کند
به زیارت آفتاب نخواهد رفت
همراهم گفت:سال گذشته یادت هست؟
چه روز های خوشی داشتیم؟
امروز اما نگاه کن
چه اضطراب قشنگی ما را در بر گرفته است.
از آسمان سبز- سلمان هراتی
هفته دفاع مقدس گرامی باد





هم بنوش و هم بنوشان زین سبو