چرا؟

مردی از بزرگی پرسید:چرا خدا از راه بوته خار با موسی (ع) صحبت کرد؟جواب داد اگر درخت زیتون یا تمشک را انتخاب می کرد همین سؤال را می کردی.اما سؤالت را بی پاسخ نمی گذارم.خدا بوته خار بی مقدار را انتخاب کرد تا بگوید بر روی زمین جایی نیست که او حضور نداشته باشد.

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت گوی جالبی بین مرد و ارایش گرآدر گرفت
آنها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند وقتی به موضوع ((خدا)) رسید
آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد ؟ مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود می داشت نباید درد و رنجی وجود داشت
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمی خواست جر و بحث کند آرایشگر کارش را تمام کرد و
مشتری از مغازه بیرون رفت به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف
و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد:و به آرایشگر گفت:
می دانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند
چرا چنین حرفی میزنی؟
من اینجا هستم. من آرایشگرم
همین الان موهای تو را کوتاه کردم
نه. آرایشگرها وجود ندارند
چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که
بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد
آرایشگر: نه ! آرایشگرها وجود دارند
موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است
فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد
هم بنوش و هم بنوشان زین سبو